|
دلتنگی
به نام خدا نمایشنامه ی امشب ( پرده ی اول ) امشب بدجوری دلم گرفته ....گفتم یه چند روزی میرم شهرستان آب و هوایی تازم می کنم و بر می گردم پر از انرژی !!!!!! نشد که نشد !!! تازه دیروز اومدم اما امروز بد جوری دلم تنگ است !! اصلا این حال و هوا هر از گاهی بهم دست میده !! همش هم از برخوردها و صحبت هام با همکاران و یا دانش آموزان ناشی میشه !! مثلا امروز رفتم اداره که همیشه هیچی جز رکود و خستگی و بی انگیزه بودن چیزی نداره !!!! همگی فقط ساعت 2 را انتظار میکشند!! تمام خستگی ها و خمیازه ها و معاملات و مبادلات و احوال پرسی های اقوام و پی گیری امور وام و پرداخت قبض آب و برق و تلفن و گاز را گذاشته اند برای ساعت اداری !! یکی در اینترنت پرسه میزنه برای تحقیقات دانشگاهی اش و یا برای بچه اش و یا نوه اش !!! و دیگری هم در حال گپ زدن با دیگران !! انگار آموزش و پرورش تعطیله !!!! پرده دوم میگن علم پیشرفت کرده ، همه با برنامه ریزی پیش میروند وووو اما این جماعت آموزش و پرورشی انگار برای یک سال آینده که هیچی برای یک روز آینده هم برنامه ریزی ندارند !!! چندین مدرسه تدریس میکنم اما هیچ کدام حتی برنامه ریزی یک ماهه هم ندارند !! همه و همه فقط گرفتار بخشنامه ها و امور کاغذ بازی هستند !! نه خلاقیتی نه ابتکاری نه فکر بکری نه برنامه ی جدیدی !!! پرده سوم بعضی مواقع دلم به حال خودم میسوزه !!! همه ی این مسائل یک طرف مسائل سیاسی هم یک طرف که متاسفانه چندین ساله بدجوری مثل خوره به جان آموزش و پرورش افتاده !! معلم ها به جای بحث های آموزشی فقط به بحث های سیاسی می پردازند و جالب اینکه هیچ کس تا به حال حرف دیگری را قبول نکرده و نخواهد کرد !! پست و مقام هدیه ی انتخابات شده !! یعنی دیگه شایسته سالاری رفت پی کارش !! فقط اگه می خوای به جایی برسی باید انتخابات فعال باشی !!! تمام ارزش های معلمی را زیر پا بزاری تا رئیس یه کوفت و زهر ماری بشی !! اون وقت هم اونقدر بله قربان بگی و اونقدر ناحق را حق و حق را ناحق بکنی تا بتونی چند روزی بیشتر میز ریاست را برای خودت نگه داری !! پرده چهارم در مراسم های تاسوعا و عاشورا زمانی که در حسینیه به سخنرانان گوش میدام و یا با مداحی ها سینه میزدم تمام به این فکر بودم که چطوری میتونم امام حسین را یاری بکنم ؟؟؟ اصلا امام حسین مال تاسوعا و عاشوراست یا مال تمام ساله ؟؟/ اگه مال تمام ساله پس چرا ما فراموش میکنیم !!!چرا ما در تمام سال حسینی نیستیم !! خیلی دلم می خواست توی حسینیه داد بزنم که آقای سخنران برای من مهم نیست که امام حسین چند نفر را کشته ..... لطفا بگو امام حسین در عمل از ما چی می خواد ؟؟ من معلم چه کمکی میتونم به حسین بکنم ؟؟؟ اصلا حسینی بودن یعنی چه ؟؟؟ دلم می خواست هر شب به یه عنوان سخنرانان سخنان خود را بیان کنند مثلا یه شب : امام حسین و معلمان . یه شب : امام حسین و کارمندان ، یه شب امام حسین و دانش آموزان وووووو پرده آخر خدایا کمکم کن تا همچون سالهای گذشته که در راه حسین بودم بمانم و هیاهوی اطرافیان مرا از از ادامه راه باز ندارد . خدایا کمکم کن تا آنچه از بی وفایی ها می بینم مرا در ادامه ی راه نا امید و خسته ننماید . خدایا به من معرفتی عنایت فرما تا چشمانم را بر دنیای غدارو فریبکار ببندم و حسینی وار بمانم و خدمت کنم . آی شهدای عزیز آی دوستان عزیزم که هر لحظه لحظه ی عمرم که باقیست باید در حسرت دنیای شما سپری کنم شما مرا یاری کنید تا داغ بی وفایی و کم کاری و سستی و غفلت از آموزش و پرورش نوجوانان ، بر پیشانی ام حک نشود و در برابر شما روسیاه نباشم . کمکم کنید تا روز حساب همچون شما سربلند و شادمان از موضع حساب بیرون روم . |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 23:54 دوست داشتن !!!
استاد می گفت : دوست داشتن باید مثل کبوترباز ها باشه !!! نه مثل قناری باز ها !!! قناری باز ، پرنده ای که دوست داره را سالهای سال در قفس نگه می داره و فقط یه کم آب و دانه بهش میده !!! اینجوری دوستش داره !! در قفس .... یعنی کسی را که دوستش داره توی قفس میذاره و با تمام وجودش هم ادعا میکنه دوستش داره و واقعا هم دوستش داره . اما اگه کسی را دوست داشتیم باید همین بلا را سرش بیاریم ؟؟؟ اما کبوتر باز ، کبوتری که دوستش داره را نوازش میکنه باهاش مهربانی میکنه بهش آب و دونه میده ولی در قفس نمی ذاره !!براش لانه درست میکنه نه قفس و پروازش میده و هنگامی که در آسمانها اوج میگیره خوشحال و سر مست میشه!!یعنی کسی را که دوست داره اوج گرفتنش هم دوست داره !! اصلا دوست داره اوج بگیره !!بهش کمک میکنه تا اوج گرفتن را یاد بگیره !! بهش کمک میکنه در آسمان آبی بچرخد و دوست شود و دوست بدارد اما دل نبندد!!! کبوتره یاد میگیره که هر جا رفت و با هرکسی برخورد کرد میتونه دوستش داشته باشه اما دل نمی بنده !!! این کبوتر اگر به یک شهر دیگه هم بره به لانه اش بر می گرده !!قناری اگر آزاد بشه فرار میکنه اما کبوتر بر می گرده !!خلاصه اینکه اگه کسی را دوست داشته باشیم باید محبت ما باعث بشه که اون در کنار ما بمونه !! نه قفس ما !!!!!!! همین ......... |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت 23:45 روی کسی را سفید کردن !!!!!!!!
کنایه ها عبارات جالبی هستند که در زندگی روزانه ما از آنها استفاده می کنیم و لذت می بریم .اما نکته ای که باید مد نظر قرار بگیرد نحوه ی صحیح کاربرد این کنایه هاست . چیزی که ما معلم های ادبیات باید در کلاس های درس به اون اشاره کنیم . در بعضی موارد مفهوم این کنایه ها در فرهنگ های مختلف با هم فرق دارد ! مثلا یکی از همکاران می گفت : در فرهنگ ما عبارت کنایی « روی ما را سفید کردید!!» در مورد افرادی به کار می بریم که خلاف های سنگین و خلاف شرع را انجام داده باشد . یعنی کار اوآن قدر غیر قابل تصور و خلاف شرع بوده که دیگه آبرویی برای ما باقی نگذاشته !!و به عبارتی شما با این کنایه ، بدترین و زشت ترین عبارت را برای طرف مقابل بکار می برید !!خصوصا در جمع و با صدای بلند و جایی که بقیه شنوندگان هم از موضوع خبری ندارند !!!حالا تصور کنید که شما در برابر یک عمل بسیار ساده ، این عبارت کنایی را از یک دوست و همکار بشنوید که نمی داند در فرهنگ شما چه مفهوم زشت و توهین آمیزی دارد !!!!یعنی در برابر یه موضوع بسیار جزئی و سو تفاهم بسیار جزئی این عبارت توهین آمیز را بشنوید !!!!!پس مواظب بعضی مفاهیم کنایه ها باشیم . شما در چنین حالتی چکار می کنید ؟ به نظر شما اصلا کنایه ها می توانند مفاهیم مختلف ( در فرهنگ های مختلف ) داشته باشند ؟؟؟ آیا شما هم کنایه هایی می شناسید که در فرهنگ های مختلف فرق داشته باشد ؟ |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 19:34
السلام علیک یا ابا عبدالله
|+| نوشته شده توسط عمو یوسف در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 20:59 یه روز خوب خوب در مدرسه !!
یه روز خوب در مدرسه عجیب بود اون روز همه چیز سر جایش بود . تازه رسیدم مدرسه که مدیر سر رسید و یه صبح بخیر جانانه ای بهم گفت و یه لبخندی زد که توی دلم به صدها قهقهه مبدل گشت !!! تازه روی صندلی نشستم که زحمت کش مدرسه هم چای داغ و با کیک روی میز گذاشت تا اگه معلمی صبحانه نرسیده صرف کنه اول یه چای داغ و کیک به اصطلاح نوش جان کنه و بعد سر کلاس جانش را فدا کنه !! نه چای از نوع « یه تن 1500 تومانی !!!! بود و نه قند از قندهای هر روزی !!بچه ها رفتند کلاس و من هم که از شادی و نشاط سر از پا نمی شناختم به کلاس رفتم . عجب روزی بود از هر که سوال می کردم جواب می داد چند تا از اونها هم سوالاتی می پرسیدند که برای جواب دادنشون باید کف گیر علمم را به ته دیگ مغزم می زدم تا جوابشون را بدم !! سوالاتی عمیق و دقیق !! همه منتظر درس جدید بودند و گفتم کسی هم پیش مطالعه داشته ؟ گفتند بله آقا !! همه پیش مطالعه داشتند . درس را شروع کردم . بر خلاف روزهای دیگه که ده بار وسط درس از ناظم و مدیر گرفته تا معلم پرورشی و ورزشی و دفتردار و دانش آموزان تشکل های مدرسه مزاحم می شدند امروز خبری از هیچ کس نبود . امروز نجار و نقاش و بنا وآهنگر اصلا به مدرسه نیامدند !! همه جا سکوت بود و سکوت . حتی از دانش آموزان بعضی از کلاس ها که معلم هاشون اصلا ملاحظه دیگران را نمی کنند و از همون ابتدای ساعت ، اجازه می دن تا دانش آموزان از کلاس برن بیرون هم امروز خبری نبود !! هوا گردو خاکی نبود و نه سرد و نه گرم !! برگه های امتحانی هم که برای ساعت بعد می خواستم تکثیر کردند بدون اینکه بگن کاغذ نداریم و دستگاه کپی مرکب نداره وووو !!! عجیب بود معلم ها هم سر وقت امده بودند !! اونهایی که همیشه یک سوم وقت کلاسشون را در راه سپری می کردند !! امروز حضور داشتند و دانش آموزانشون هم دیگه مزاحم ما نبودند در هنگام تدریس ، بچه ها مثل شکارچی هایی که در کمین شکار هستند تمام حواسشون به من بود برق علاقه به درس و مدرسه و علم را می شد در نگاهشان دید!! با یک بار گفتن یاد می گرفتند !! سوالی نبود و درس به پایان رسید . نه از بی میلی دانش آموزان خبری بود و نه از خمیازه ای اونها !!! زنگ زدند عجیب بود امروز هیچ کس قبل از زنگ مدرسه کلاس را تعطیل نکرده بود !! در دفتر همه شاد بودند و هیچ کس نمی نالید !! گوشی های تلفن خاموش بود و معلمان برای آغاز کلاس بعدی لحظه شماری می کردند !!! بچه ها هم اصلا به دفتر نیامدند تا مزاحمتی برای معلم ها فراهم بشه !! شروع کردم درباره ی این وضعیت خوب برای همکاران سخنرانی کردن !!! بله همکاران عجب مدرسه و عجب کلاسی شده ..... که یک دفعه صدای مرا به خود آورد ....بابا !!! بابا !!! بلند شو بازم توی خواب سخنرانی می کنی !!!!!!! !!!! گفتم بچه خدا بگم چکارت بکنه !! بعد 11 سال یه مدرسه و کلاس حسابی داشتم اون هم ازم گرفتی !!!!!!! |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 و ساعت 22:24 شعری از دوست
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه ها ی عقده گشا در گلو شکست
ای داد ، کس به داغ دل باغ ، دل نداد ای وای ، ها های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و « مبادا» به باد رفت « آیا» زیاد رفت و « چرا » در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا ! در گلو شکست شعر از قیصر امین پور |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 21:18 گروه 99!!!!!!!!!!!!!!!!
پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد از زندگی اش راضی نبود اما خود نیز علت را نمی دانست روزی پادشاه در کاخ قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا متوجه یک آشپز شد که روی صورتش ، برق سعادت و شادی دیده می شود پادشاه ، بسیار تعجب کرد و از او پرسید : « چرا این قدر شاد هستی؟ » آشپز جواب داد : « قربان من فقط یک آشپز هستم ، تلاش می کنم تا همسر و فرزندم را شاد کنم . ما خانه ای گلی تهیه کرده ایم و به اندازه ی کافی خوراک و پوشاک داریم ، به این دلیل ، من راضی و خوشحال هستم .» پس از شنیدن سخن آشپز پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد . وزیر به پادشاه گفت : « قربان این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست !!! اگر او به این گروه نپیوندد نشان گر آن است که مرد خوش بینی است .» پادشاه با تعجب پرسید: « گروه 99 چیست ؟ » وزیر جواب داد : « اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست باید کاری انجام دهید . ...... یک کیسه با 99 سکه ی طلا جلوی در خانه ی آشپز بگذارید ، به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .» . پادشاه بر اساس حرف های وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه ی طلا را جلوی در خانه ی آشپز قرار دهند . آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و جلوی در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلا را شمرد . 99 سکه؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها سکه ها را شمرد ولی همان 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر می کرد که یک سکه ی دیگر کجاست ؟؟؟شروع به جست و جو ی سکه ی صدم کرد!! اتاق ها و حتی حیاط را زیر ورو کرد اما خسته ، کوفته و نا امید به این کار خاتمه داد. آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه ی طلای دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یک صد سکه ی طلا برساند . آن شب تا دیر وقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندانش انتقاد کرد که چرا او را بیدار نکرده اند؟ آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد . پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید . وزیر جواب داد : « قربان حالا این آشپز به طور رسمی به عضویت گروه 99 در آمده است . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیش تر به دست آورند . می خواهند هر چه زودتر یک صد سکه را از آن خود کنند و این ، علت اصلی نگرانی ها و دردهای شان است . آنان به همین سادگی شادی و رضایت را از دست می دهند و اعضای گروه 99 نامیده می شوند .» ( نقل از مجله ی موفقیت ) |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 20:54 دبی!!!!!!
صحنه اول :...........نمی توانم یک سری به خودم بزنم !!!!!!!!!خودم را از یاد برده ام !!!! مرده و زنده را فراموش کرده ام !!! عین تراکتور از بنگ خروس تا بوق سگ این مدرسه و اون مدرسه !!!! آدم با این همه گرفتاری نمی دونه چکار بکنه ؟؟؟ همین امروز ما که گذشت ۱۲ ساعت حرف و بحث و جدل و سر وکله با دانش آموز !!! ۱۲ ساعت !!! الان هم همش توی سرم همهمه و شلوغی است !!!!!!! اون قدرخسته ی و کوفته هستم که دیگه چشمهام هم کار نمی کنه ؟؟؟!!!!!! راستی چه بر سر این معلم ها اومده ؟؟؟؟؟ به ما هم میگن معلم ؟؟؟؟اصلا به ما هم میگن آدم ؟؟؟؟؟ این چه جور زندگی است که ما داریم ؟؟؟؟ راستی تا کی معلم ها باید اینجوری کار بکنند ؟؟؟؟ کار وکار کار و کار و آخرش هم انالله و انا علیه راجعون !!!!!!!!
صحنه دوم ............. آقای رئیس ما یه چند روزی دبی تشریف داشتند !!!! باور کردنی نبود اما باورکردم !!! این جماعت را بردند دبی برای بازدید از مدارس خارج از کشور!!!!!!! خدا خیرشان بده که این آموزش و پرورش ما را این همه وسعت دادند !!!! این رئیس ما کلی تغییر کرده بود!!! لباسش !! حرف زدنش!!! پز دادنش!!!! و اینکه دیروز در یه همایش که چند دقیقه صحبت فرمودند :به این نکته اشاره داشتند که : ما چند روز قبل که یکی از کشور های خارجی بودیم!!!!!!!! !!!!! بگذریم که آدم نمی دونه قسم حضرت عباس را قبول کنه یا دم خروس را!!!!!! صحنه ی سوم : گفت مردی به همسرش روزی من بمیرم چگونه خواهی زیست؟ گفت از چند و چون آن بگذر تو بمیری برای من کافیست..!! |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 21:58 پژوپارس
امروز توی دفتر مدرسه بحث پژو پارس های بانک صادرات بود!! آخه یکی از همکاران خانمش یک پژو پارس برنده شده و کلی مشکلات این همکار حل شد !!!البته بعد حدود ۱۸ سال خدمت هنوز وسیله نقلیه هم نداشتند !!! خدا را شکر حد اقل مشکلات یه همکار حل شد. یکی از اهالی روستا هم که شوهرش پارسال بر اثر تصادف فوت کرده بود یک پژو پارس برنده شده !!! این بنده خدا هم خیلی خیلی مشکل داشت . خدا را شکر که مشکل این بنده خدا هم حل شد . خدا مشکلات همه را حل کند انشا الله
|+| نوشته شده توسط عمو یوسف در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 22:26 توصیف کلاس
چند روز پیش از بچه های سوم انسانی خواستم کلاس خودشون را توصیف کنند . نوشته ی زیر دست پخت یکی از اونهاست !!
کلاس ما سه پنجره داره با میله های آهنی برای جلوگیری از ورود دزدان و بیرون رفتن ما!! تمام دل خوشی ما به همین پنجره هاست که از یک طرف باد می اید و از طرف دیگر می رود و بچه ها روی شیشه های این پنجره ها را با کاغذ مجلات خارجی پوشانده اند!! همان مجلاتی که از خارج می آید توسط پدران ما !!! پنکه اش دیگر توان راه رفتن ندارد چه برسد به دویدن و باد زدن !!دبیر ادبیاتمان می گوید : « این پنکه ها مال شرکت « بی باد»است !! پره هایش موج دار و جای دستان بچه ها که به اون آویزان شده اند هنوز دیده می شود !! ا کولرکلاس هم یک ساله اوردند و بیچاره خودش هم از گرما می پزد چون گاهی برق نداشته !! بر روی دیوار کلاس آنقدر نوشته اند این بچه های بی ادب که دیگر تشخیص رنگ اصلی دیوار غیر ممکن است البته از شما چه پنهان بهتر که نوشته اند !! چون رنگ دیوار آنقدر غیر کارشناسی و غیر روانشناسی بود که همیشه ما دلون می خواست عوض بشه !! صندلی های کلاس روز به روز کم و کمتر می شود !!چون که بچه ها عادت به راست نشستن ندارند!! و باید کج بنشینند!! و این صندلی های بیچاره در گوشه ای از مدرسه منتظر جوشکار می مانند تا روزی انها را دوباره به کلاس برساند !! جای پریز برق خالیست و اصلا کلیدی و یا پریزی در آن نیست سیم های بیرون آمده از لوله های خرطومی به هر بازدید کننده ای سلام می کند!!!! لامپی در کلاس دیده نمی شود و این خوب است چون عصر های زمستان همیشه به خاطر نبودن روشنایی ما زودتر به منزل می رویم !! در کلاس آهنی و زمخت و بد ریخت ! هر مدیری که مدیر شده روی ان را رنگ کرده و به تعداد مدیران رنگ روی در کلاس هست با سلیقه های کاملا شخصی و به دور از کارشناسی !! صندلی معلم خشک و خسته کننده و این را من از جا به جایی زیاد معلم ها روی صندلی فهمیدم!!! میز نداریم و معلم همیشه یک نیمکت را خالی می کند تا میزش مهیا کند!! در مورد دانش آموزان کلاس هم فقط به جمله ی همیشگی معلم ادبیات اشاره می کنم که میگه : شما قیافه هاتون به همه چیز میخوره بجز دانش آموز!!! والسلام |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 23:43 آنفلوآنزا!!!
سلام بر دوستان
این آموزش و پرورش و هم عجب حکایتی داره !!!! تعطیلی و بی نظمی در این کشتی به گل نشسته کم بود که آین آنفلوآنزا هم اضافه شد !!! امروز مدرسه ای که کلاس داشتم نیمه تعطیل بود . اینکه عده ای سرماخورده بودند حرفی درش نیست اما در این میان یه عده ای از دانش آموزان هم از فرصت استفاده کرده و به استراحت می پردازند !!! ما سال های گذشته هم این سرماخوردگی ها را داشتیم !!!اما یه عده ای دارند سو استفاده می کنند ( توضیح اینکه در این منطقه ای که ما در تبعید به سر می بریم هنوز جناب آنفلو آنزا تشریف نیاوردند !!!!) بگذریم خدا خودش رحم کند ..آخه این جوری که داره پیش میره کار تدریس و آموزش بسیار مشکل خواهد بود .... کلاس های نیمه تعطیل اصلا شرایط تدریس را ندارند و از طرفی معلم باید یه درس را چند بار تکرار کنه !!! یعنی باز مشکلات جامعه بیشترین فشارش را بر معلم ها می آورد !!!!! صمیمانه برای همه ی همکاران محترم و دانش آموزان عزیز آرزوی سلامتی دارم . |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 21:56 دریا
باور کردنی نیست اما از اول مهر تا الان کنار دریا نرفته بودم( خانه ی ماتا دریا فقط پنج دقیقه!!) عصری یه سر زدم به دریا ۰۰۰۰۰۰ دریا مثل همیشه آرام و باوقار و تنها .... غروبش هم دلم را برد به زمانهای خیلی دور ... یه مدت نگاهش کردم موجهایش آنقدر آرامش بخش بود که هیچ لذتی به پایش نمیرسد .....غریبی و ساحل دریا و غروب غم انگیز و آن هم عصر پنج شنبه ........ اشک آدمو در میاره و امروز غروب اشکهایم جاری شد و به دنبالش خاطرات خوب و دوست داشتنی و عشق های خاموش ........... عشق های سالهای عشق ............................. و آخر هم موبایلم زنگش دگرگونم کرد و آن سوی همراهم همراهم بود که تقاضای نان داشت و تخم مرغ و پنیر!!! و من دریا را تنها گذاشتم تا با ساحل یار همیشگی اش درد دل کند و الان هم در شلوغی و در بین صدای بچه های خودم و مهمانها ... به دنبال سکوت عصر........
|+| نوشته شده توسط عمو یوسف در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 19:50 خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه !!!!
داشتم به این فکر می کردم که حقیقتا ما فرهنگی ها از دردها و مشکلات آموزش و پرورش کاملا با خبریم و دیگه برای ما معلم ها یه بحث تکراری شده ....چند ساله که من هم شدم ولی دانش اموز و گه گاهی به مدرسه پسرم سر میزنم البته اگه بهتر بخوام بگم یک هفته در میان سر میزنم و عرض ارادتی داریم و سلامی و تشکری .... اما امسال واقعا این درد خانواده ها گریبانگیر ما هم شده ... اگه می خواهند معلم درست کار کنه و اگر توقع دارند که درست به بچه های مردم درس بده باید بچه ی خودش هم در مدرسه مشکل معلم نداشته باشه .... امسال معلم بچه ی من نه حوصله ی کار را داره نه با علم روز پیش میره نه امتحانی میگیره !! و نه چیزی به عنوان تربیت برای بچه ی من داره !!! روز به روز هم بچه نسبت به مدرسه بی انگیزه تر میشه !!! رفتم مدرسه و با معلم و مدیرش صحبت کردم ... حقیقتا معلم نه مشکل مالی داشت ( اینجا اکثر معلم ها وضعشان بد نیست و تاجر هم هستند!!! ) و حتی لنج ( کشتی تجاری کوچک) هم دارد . مدرسه هم نوساز و هیچ مشکلی نداره !! خلاصه در پایان فهمیدم که این معلم فقط هیچ ارزشی برای کارش نداره !!! اصلا دنبال پیشرفت نیست و از همه جالب تر تا الان مواردی هم اشتباه به بچه ها گفته !!! نمی دونم چکار کنم مدرسه هم در این منطقه نیست که او را جابجا کنم و از طرفی جاهای دیگر هم از اینجا بد ترند و به قول نیما « خشک آمد کشتگاه من // در جوار کشت همسایه۰۰۰۰» راستش به این نتیجه رسیدم که اگه حقوق بعضی معلم ها به ۵ میلیون تومان هم برسه باز همان هستند که بودند!!و متاسفم که چنین است . و متاسفم که با این همه شعار که می دهند وضع آموزش و پرورش ما چنین است . با مشخص نکردن وزیر هم معلوم میشه هیچ کس برای این وزارت خونه ارزش قائل نیست که نیست !!! متاسفم
|+| نوشته شده توسط عمو یوسف در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 0:15 دلم برای بچه های روستا می سوزد 00000
امروز عصر خانم مدیر گفتند که بچه ها می خواهند کلاس کنکور شروع بشه و انشا الله از روز سه شنبه باید کلاس ها را شروع کنید . راستش من همین سه شنبه عصر را بیکار بودم بقیه یا کلاس دارم یا کار های دیگه ی اداری و غیر اداری ... اما قبول کردم تا مثل سالهای گذشته کلاس کنکور کار کنم ... اگه از کارم تعریف کنم که خود خواهی میشه !!! اما بچه ها نسبت به من محبت دارند و تاکید دارند که خودم کلاس ها را بگیرم . کارم بد نیست اما مثل اساتید کنکوری زاده نیستم !!! از طرف دیگه اون مرکز پیش دانشگاهی هم خواستند کلاس ادبیات را من بگیرم ... به هر حال اگه خدا کمک کنه این کلاس ها را حتما به نحو احسنت برگزار خواهم کرد .....راستش همیشه به بچه ها میگم : در بیابان کفش کهنه نعمتیست !! و ما همان کفش کهنه هستیم که الان نعمتی هستیم !!!!!
کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بچه های ما قبل از کلاس کنکور به انگیزه بیشتر نیاز دارند و از طرفی روش برنامه ریزی و مطالعه هم باید تقویت شود تازه رفت و آمد آنها هم برای کلاس بسیار سخت است ! راستش یه سری اطلاعاتی دارم که کارساز هم هست . انشا الله خدا کمک کنه باید به شاگردانم کمک کنم تا نتیجه ای بگیرند . از شما هم التماس دعا دارم دعا کنید تا بتونم به بچه ها کمک کنم . آخه این بچه ها از کلاس های کنکور دورند و از طرفی پول کلاس و ووو ندارند اما بسیار با استعداد .... راستی یادم رفت.... در دوروز گذشته چندتا از بچه های پیش دانشگاهی پارسال تماس گرفتند یکی دانشگاه اهواز قبول شده بود کلی حرف زد. راستش اون قدر خوشحال شدم که حد و اندازه نداشت . می گفت آقا می خوام یه اعتراف کنم ... می گفت پارسال باد لاستیک ماشین معلم ها را کم می کردیم !!! بجزماشین شما !!! می گفت دلم برای کلاس ادبیات تنگ شده ... می گفت آقا یادت بخیر!!!!! یکی دیگه هم مهندسی کامپیوتر آزاد قبول شده .... خودش میدونه من از آزاد دل خوشی ندارم به خاطر همین یه کم خجالت میکشید ( چون پارسال به بچه ها می گفتم وای به حالتان اگه آزاد بروید !!!) دو تای دیگه هم پشت کنکوری هستند و ووووو .... هفته ی قبل هم کلی پیام داشتم که خوشحال کننده بود . و همه پر بود از صفا و صمیمیت کودکانه !!!!
|+| نوشته شده توسط عمو یوسف در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 21:54 مادر!!
سلام مادر جان ... فدای وجودت مادر جان ... فدای مهربانی و صفایت عزیزم ... مادر جان : امروز هم گرما بود و شرجی و گرما و عصر نه کولر بود و نه برق و نه هوای خنک و نه بادی و نه نسیمی!! و ما پختیم از گرما و ما تغیر معنا در افعال را آموزش دادیم : بچه ها فعل پختن را با معنی های مختلف بکار می بریم : پختم یعنی غذا پختم ... پختم یعنی از گرما سوختم !!! ....... جایتان خالی عرق ریزان و شرجی . در دفتر مدرسه بهشت بود و بیرون آن جهنم و ما ۵ ساعت در جهنم بودیم !!! زنگ استراحت دیگه دلمان نمی آمد دفتر را ترک کنیم و اگر نبود نگاههای ملتمسانه ی معاون هرگز ازحضور کولر مرخص نمیشدیم !!!یادم رفت امروز دبیر ریاضی باید با قابلمه می آمد قابلمه ای که از صبح پشت ماشین من جا خوش می کند تا ظهر ناهار ما شود !!!آن هم خانمش شب قبل درست میکند !!!تا صبح زود در صندوق عقب ماشین قرار گیرد !!مادر جان : از شهر که به روستا می آییم غذای ظهر هم باید به همراه بیاوریم و یک روز من و یک روز اون!!!(منظور ریاضی جان را میگم !!) و در این اثنا معلمان دیگر هم فی سبیل الله !! می خورند و بر بانی آن درود می فرستند چه باید کرد شنبه و دوشنبه ها در این مدرسه گرسنه زیادند!!!امروز آقای فیزیک چنان می خورد که اگر لحظه ای در کارم سستی می کردم دانه ای برنج روانه ی معده ام نمی شد !!! و تازه فهمیدم که بیچاره معلممان اون سالها چی می گفت !!! بچه ها فعالیت ذهنی چندین برابر فعالیت بدنی به انرژی نیاز دار ..... و من امروز به حرف معلم رسیدم . راستی مادر جان آقای مشاور هم هم جزو گرسنگان است و منتظر غذای ما!!! امروز به او حسودیم شد !!! آخه مادر اون بعد خوردن غذا یه خواب و استراحت حسابی پشت میز مشاوره دارد اما مای بدبخت باید روانه ی تدریس شویم !!
خوب مادر جان برق و کولر مدرسه ی ما که درست نشد حد اقل دعا کن باد بوزدو بارانی بیاید تا فرزندت از گرما تلف نشود!!!! |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 22:49 یا ضامن آهو
امروز جمعه بود یه جمعه ی استثنایی و مبارک تولد امام رضا (ع) قربونش بشم که هرچه آدم نگاه این گنبد طلایی اش میکنه باز هم کمه سیر شدنی نیست ... کلی حسودیم شد به اونهایی که امروز در حرم امام رضا بودند . خصوصا که انسان در غربت باشه و کسی هم بهش سر نزنه ! ما که اینجا همین طور هستیم خودمان با خودمان !!! اما خوبی ما مسلمانان خصوصا شیعه ها اینه که هر کجا باشم با دلمون میتونیم به حرم امامانمون بریم . مثل ما که امروز دلمون همه در حرم امام رضا (ع) بود . تابستون هر کجای این مملکت که بری جای زیارت امام رضا (ع) را پر نمیکنه . اصلا مسافرت تابستونه بدون زیارت امام رضا (ع) تکمیل نمیشه !! قربون اون صفات بشم که هر زمانی یا رضا گفتم دستم را گرفتی و کمکم کردی . هر چی ازت خواستم بهم دادی بجز یه چیز ....... بگذریم که حتما مصلحت بوده و تو بهتر از من میدونی .... رضا جان از صمیم قلب بهت میگم : تولدت مبارک عیدی مارا هم فراموش نکن .. البته ما باید هدیه می آوردیم اما خودت بهتر میدونی که جز گناه و معصیت دیگه در کوله بارمان چیزی یافت نمیشه می خواستم بگم که اگه هدیه نیاوردم ناراحت نباشی راستش چیزی نداشتم هیچ چیز هیچ چیز ..........اما رضا جان ما هرچه باشیم بی معرفت نیستیم یه دل درب و داغون و پر از تعلقات دنیایی داریم که همیشه از خدا خواستیم لیاقتی بهش بده تا از وجود نازنین شما پر بشه ۰۰۰۰
رضا جان باور کن امروز خیلی دلم برات تنگ شده بود خیلی خیلی
|+| نوشته شده توسط عمو یوسف در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 23:26
امروز دبیرستان پسرانه ی روستا کلاس داشتم مثل همیشه برق نبود . معلوم شد فیوز برق سوخته . رفتم یه فاز متر آوردم تافیوز برق را از کنتور اصلی عوض کردم !!! آقای مدیر یه نردبان آورد و اول رفتیم روی پشت بام مدرسه !!از بالا کلاس دوم انسانی که از گرما زیرتنها درخت مدرسه کلاس خود را برگزار کرده بودنددیدم !! تا حالا از این بالا به حیاط مدرسه نگاه نکرده بودم .۰۰۰۰دلم برای اونها هم سوخت و خودم را فراموش کردم .۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰با کمال تعجب دیدم کابل برق سوخته !!! خلاصه درستش کردم و پایین آمدم فیوز برق هم با کمال احتیاط عوض کردم !! مدیر مات و مبهوت ایستاده بود !! گفت می خواستم استاد کار بیارم گفتم سه سال برق کشی ساختمان کار کرده ام قبل دانشگاه!!! برق وصل شد و صدای بچه ها بلند شد که ای ول ادب جان!!!! رفتیم کلاس درسی دادیم ودوباره برق قطع شد !! نه به خاطر فیوز و کابل برق بلکه به خاطر بار زیاد !!! چند تا کولر روشن بود و مثل همیشه کنتور نمی کشید !!! و باز شرجی و گرماو عرق ریزان !!!!
|+| نوشته شده توسط عمو یوسف در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 21:8 سلام بر 88
سلام
یه کم دیر شد اما بالاخره همه ی شرایط مهیا شد تا بار دیگه وب این بنده ی حقیر هم به روز بشه راستش اونقدر از آموزش و پرورش دلگیر و ناامیدم که دیگه حوصله ی نوشتن هیچ مطلبی را ندارم . روز به روز اوضاع بد تر و بد تر میشه . امسال هم مثل خیلی از سالها وزیر نداشتیم و................ امسال همه کلی کلاس دارم ه هرچه که خواستم از بعضی کلاس ها فرار کنم و ساعت کم بگیرم اما نشد که نشد . معلم کم و ساعت زیاد .... و تاکید مدیران هم برای گرفتن ساعت ...... بگذریم ما شدیم و چندین کلاس متوسطه و پیش دانشگاهی و همچنین یه سری کارهای دیگه ..... اینجا که هنوز عرق ریزان است گرم گرم انگار اول تابستان است . کولر های بیچاره شبانه روز می نالند و می نالند !!! سر کلاس های بی برق و کولر تمام لباس هایمان خیس می شود !! تعجب نکنید در مناطق جنوب هنوز هم بعضی مدارس کولر ندارد . یکی از مدارس ما هم که کولر دارد برق ندارد یعنی برق داره آنقدر ضعیفه که اصطلاحا نمیکشه !!! فکر کنم این برای امروز کافی باشه راستی تا یادم نرفته از همه ی عزیزان خصوصا دوستانی که در این مدت غیبت من برام پیام گذاشته بودند بی نهایت متشکرم . خصوصا دانش اموزان پیش دانشگاهی که امسال سال سرنوشت برای اونهاست و همچنین همکاران محترم که همیشه لطف دارند .
|+| نوشته شده توسط عمو یوسف در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 21:59 سلام مجدد
سلام سلام سلام
بعد یه مسافرت ۱۳ روزه به شهر های یزد - مشهد مقدس - بجنورد - گرگان - رامسر - رشت - رودبار -اراک - همدان و۰۰۰۰۰۰ و کوله باری از تجربه و نشاط باز امدیم ۰ یکی از مواردی که امسال ما موفق به دیدنش شدیم غار علیصدر همدان بود ۰ راستش ما وصف این غار علیصدر را شنیده بودیم اما به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن ۰ واقعا این غار برای خودش دنیایی است شگفت انگیز و جالب و دیدنی ۰ انشا الله که خداوند متعال به همه این فرصت را بده تا بتونند این غار شگفت انگیز را از نزدیک ببینند ۰ بگذریم امید وارم که همه ی دوستان خوب و خوش و عالی باشند و به اونها خوش بگذره ۰ تا یادم نرفته بگم که در حرم با صفای امام رضا علیه السلام برای همه ی دوستان دعا کردم انشا الله که به زودی زود زیارت قبر شریف و با عظمت این امام بزرگوار نصیب همه ی دوستان بشود ۰ تا بعد ۰۰۰۰۰۰
|+| نوشته شده توسط عمو یوسف در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 15:58
استاد می گفت :
انسانها به طور کلی چهار دسته هستند: *عده ای فقط دنیا را دارند ۰ *عده ای فقط آخرت دارند۰ *عده ای هم دنیا را دارند و هم آخرت ۰ *عده ای نه دنیا را دارند و نه آخرت را !!! |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 12:29 چند تا مطلب از استاد تابستانی ام !!!!
استاد می گفت :
بعضی مواقع لازم است چیزهایی که می بینیم فراموششان کنیم !!!۰صداها و کلماتی را که شنیده ایم از یاد ببریم ! بعضی مواقع لازم است برای حفظ حرمت افراد خود را به کوری بزنیم !! بعضی مواقع لازم است سنگینی گوش را برای نشنیدن کلام خطای افراد بهانه سازیم !! استاد می گفت بسیاری وقت ها باید خود را به خنگی و نادانی بزنیم و با وجود مطلع بودن بگذاریم دروغگو دروغش را بگوید و دلش آرام گیرد!!!!!!! |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 12:0 و شاید وقتی دیگر
تمام شد 0000 تمام000000000 امروز به طور رسمی ( البته برای من !!!) سال تحصیلی تمام شد 0برگه ها تصحیح ، نمره ها ثبت ، سوال برای ماه مبارک شهریور طرح و در نهایت خداحافظی با همکاران و آماده برای پرواز به وطن و شهر ودیار!!امروز آخرین روز حضورم در بندر است و امروز برای آخرین بار غروب دریا را به غربت سپردم و تا اول مهربا اون خداحافظی کردم 0 به خاطر مسافرت و گرفتاری های تابستانه و نیز عدم دسترسی به کامپیوتر شخصی فکر کنم کمتر بتونم مطلب روی وب بزارم اینه که در همین جا از کلیه دوستان وبلاگی ام خصوصا همکاران محترمی که با نظرات خودشون مرا مورد لطف و محبت خود قرار دادند و نیز دانش آموزان عزیزی که به وب من سر می زدند بویژه سه کلاس سوم ریاضی ( دژ کوهستان !!!!!! نابغه ها !!!!!! و شیطون ها!!!!! )و دیگرعزیزان خداحافظی موقت دارم و صمیمانه از خداوند متعال برای این عزیزان آرزوی شادی و خوشی دارم 0 انشا الله که تابستان به همه خوش بگذره 0 و یک قرار مهم بین ما : هر کس به حرم امام رضا علیه السلام رفت برای بقیه هم دعا کند 0( مخصوصا ما که پارسال شرفیاب شدیم و امسال شاید دیگه نتونیم خدمت آقا برسیم 0 ) هر کس به حرم امام حسین علیه السلام رفت برای بقیه هم دعا کند 0 هر کس به حرم امام علی علیه السلام رفت بقیه هم فراموش نکنه هرکه حرم حضرت فاطمه معصومه (س) رفت بقیه هم دعا کند و هر که جمعکران رفت بقیه هم دعا کند هر که 0000 یادتان باشد و یادمان بماند 0 تقدیم به همه ی دوستانم که در وب با اونها آشنا شدم : زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست و دلم بس تنگ است بی خیال پس هر درد است باز هم می خندم آن قدر می خندم که غم از رو برود !!! و شاید وقتی دیگر۰۰۰۰۰۰ خدا حافظ
|+| نوشته شده توسط عمو یوسف در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 22:52 یه نوع اشتباه !!!!
اول سال بود جلسه ی اول 0 رفتم سر کلاس اول (ب) نه دفتری نه کتابی و نه مدادی !! انگار سیزده به در آمده بودند!!! حوصله ی نصیحت و از این لوس بازی ها را نداشتم 0 لیست حضور و غیاب را برداشتم و با صبر و حوصله و صد البته برای پیچاندن شاگردان تا زنگ استراحت ، یکی یکی صدا زدم و کلی سوالات کوچک و بزرگ ازشون پرسیدم و این دانش آموزان هم که تازه از راهنمایی آمده بودند حد اقل چند روزی جو زده میشن و شیطنت اونها در این چند روز فوران نمیکنه!لذا همکاری لازم را مبذول فرمودند !!! مثلا گفتم : معدل پارسالت چند شده ؟ هدفت چیه ؟؟ ووو کلاس تمام شد و زنگ بعد همین آش و همان کاسه !! اما در حین حضور و غیاب دیدم یه قیافه ای خیلی آشناست !!! بله خودش بود زنگ قبل سر کلاس اول (ب) بود و الان هم اول (ج) !!! دیگه مهلتش ندادم و گفتم : بچه تو مارا مسخره کردی ؟ یه ساعت اون کلاس الان هم اومدی این کلاس !! بلند شو ببینم این روز اولی اگر انضباط شما ها درست نشه سنگ رو سنگ بند نمیشه !!! گفت آقا !! گفتم بچه اینجا دبیرستانه نه راهنمایی !! فهمیدی !!! ( و همه ی این حرفها در چند ثانیه بود) خنده ی بچه ها مرا بیشتر عصبانی کرد و بد تر از اون می دیدم خودش هم لبخند بر لب دارد !!! خلاصه با مِِن مِن گفت : آقا ما دوقلو هستیم اون برادر ما است !!!!!!!!!!!!!!! دیگه جلو خودم هم نتوانستم بگیرم و خندیدم 0 گفتم برو به اون برادرت بگو بیا ببینم 0 او آمد این چون آن و آن چون این !!! فابریک فابریک !! عین هم و حتی لباسهای روز اول مدرسه !!! همین و دیگر هیچ !!!!!!!! |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 11:34 نظر شما چیه ؟؟؟
مدارس ما !!!!!!!! * دانش آموزی که در همه ی درسهای مدرسه 20 است درباره ی هیچ درسی از زندگی 20 نیست ! *مدرسه قبرستان عشق به تحصیل است ! *اگر امتحان نبود دانش آموزان کمتر محض رضای والدین درس می خواندند! *دانش آموزان تنبل همیشه مشتاق اند کاری برای فرار از مدرسه انجام دهند ! *دانش آموز تا قبل از رفتن به مدرسه عشق به دانستن دارد اما بعد از مدتی که از تحصیل در مدرسه گذشت عشق به فرار از دانستن همه ی وجود او را در بر می گیرد !! *در گذشته تصور می شد که ثروت بهتر از علم است اما امروزه کاری کرده اند که این تصور به یقین تبدیل شده است !!!!!!! *معلم معمولا خشونت خود را قانونی برای ادب کردن دانش آموزان می داند اما خشونت شاگرد را اختلال و خباثت می شمارد !! *خوش ترین ساعات عمر دانش آموزان زمانی است که معلم در سر کلاس سرگرم کار خویش است !!! *چیزی که برای دانش اموزان بسیار جدی است ، اوقات فراقت است !!!! نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز آقای مدیر فرمودند :جناب شریف زاد لطفا اطلاعیه بفرمایید که :: همکاران باید در هنگام برگزاری جلسه ی امتحانی تلفن همراه خود را خاموش نمایند !!! و من در کامپیوتر تایپ کردم :استاد عزیز : از اینکه تلفن همراه خود را در هنگام برگزاری امتحان خاموش می فرمایید بسیار سپاسگزاریم 0 |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 22:45 خاطره ی آشی!!!
برگی از دفتر خاطرات : صبح جمعه بود مثل همیشه بعد نماز دیگه نمیشد خوابید!! بر خلاف روزهای دیگه که با نگاه کردن به خفتگان اندر پتو آه از نهادت بلند میشه که ای کاش تو هم امروز تعطیل بودی و یه خواب درست و حسابی می کردی ۰۰۰۰۰از طرفی همان طور که همه خبر دارید !!!صبح های زمستان پتو برای آدم میشه یک تن !!! یعنی اگر قوی ترین مرد جهان هم باشی نمی تونی این پتو را از روی بدن مبارکت بلند کنی !!! با این تفاسیر روز جمعه که میشه دیگه خوابت نمی بره !!! دنیای عجیبیه نه ؟؟؟؟ بگذریم 0000 داشتم میگفتم 0 صبح جمعه بود و ما به خاطر خبری مسرت بخشی که یکی از دانش آموزان در دقایق پایانی روز قبل به ما داده بود سخت مسرور و شاد بودیم بله خبر آوردن آش نذری داغ در صبح زود جمعه و آن هم بعد مدتها که از آش داغ شهرمان دور بودیم و از همه مهمتر در این شهر کوچک روستایی!!!که نه آش دارد و نه آشپز و فقط آش خور!!آش داغ برای خودش حکایتی داشت !!! ساعت نزدیک 7بود زنگ را زدند و صدای زنگ با صدای گنجشکان روی درخت هم نوا شد و در عالم آشی!!! همانند بلبل هزار دستان برایمان نغمه سرایی کرد که شریف زاد عزیز بلند شو که صبح دولتت دمید و آش داغ رسید!!! شانه ای را در موهای پریشان روان کردیم و شلوار را بر بدن مضاعف کرده و به خاطر ترس از پشیمان شدن آورنده ی آش دکمه های پیراهن را هنگام خروج از درب هال جفت و جور کردیم و تازه چشممان خورد به درب حیاط که قفل بود و سریع جستیم و کلید را آوردیم و در همین هنگام برای نسوختن دستمان ، دستگیره ی پارچه ای هم در دست روانه ی بیرون شدیم 0 بوی آش چنان مستم کرده بود که نزدیک بود دامنم از کف برود و روی فرش سنگی حیاط برای همیشه دار فانی را وداع بگوییم 0 درب را باز کردم تا آمدم تشکر کنم سلام کرد !! ببخشید این قبض آب شما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چشمانم از تعجب داشت به بیرون شیرجه میزد !! گفتم الان چرا ؟؟؟؟ گفت آقا ببخشید مدتی است که میام شما منزل تشریف ندارید امروز هم با خودم فکر کردم که حتما برای تفریح زود بیرون میروید اینه که گفتم زود بیام قبض آب را به شما بدم !!!! تشکر کردم و درب را بستم و انقدر خندیدم که لذت خوردن آش در برابر آن هیچ بود !!! روز بعدهم سر کلاس این خاطره را تعریف کردم بچه ها کلی خندیدند و تازه فهمیدم که منظور اون دانش آموز جمعه ی دیگه بود !!!!
|+| نوشته شده توسط عمو یوسف در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 0:37 یا زهرای مرضیه
السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س) یا فاطمه الزهرا از آن ز مان که دل تو را شکستند دلها دیگر دل نشد، نه آن دلهایی که دل تو را شکستند و نه آن دلهایی که بعد از دل تو شکستند0 یا فاطمه زهرا با این دل شکسته چه بگویم !که شهر پر است از دلهای شکسته 0 ایام سوگواری حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها تسلیت میگوییم 0 |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 6:54 نیمکت نویسی!!!
یکی از ماندگار ترین روش های تدریس و آموزش در مدارس ما ایرانی ها دست نوشته های دانش آموزان عزیز بر روی نیمکت ها ، صندلی ها و در و دیوارهای بی زبان کلاس است که هنوز مورد بررسی و دقت قرار نگرفته است !! روشی که سالهاست بدون هیچ عامل باز دارنده ی به کار خود ادامه می دهد !!! آنچه از نظر مبارک شما خواهد گذشت حاصل تحقیقات این بنده ی حقیر در طول چند هفته امتحانات و نیز تجربه ی دانش آموزی من می باشد !!!!!!! دست نوشته های روی نیمکت ها به سه زبان زنده ی دنیا یعنی عربی ، انگلیسی و بیشتر زبان شیرین فارسی به رشته ی تحریر در آمده است 0 موضوعات این دست نوشته ها هم جالب است !! ورزشی ، علمی ، مذهبی و از همه مهمتر عاطفی و بن مایه مسائل فطری هم عشق و حاصل همیشگی عشق یعنی درد جدایی و فراق !!! فراق و دوری از محبوب مهمترین موضوعات دست نوشته ای روی نیمکت ها و صندلی های مدارس است 0گویا هرکس در هرلحظه ای آتشفشان عاطفه و علاقه اش فوران کرده گدازه های درونش را به بیرون ریخته و به خاطر ترس از فراموشی بر روی نیمکتهای بیچاره نگاشته است تا برای آیندگان درس مهر ورزی و محبت و عبرت باشد !!! در رابطه با مسائل ورزشی هم ، دست نوشته های این گونه ، بیشتر شامل مسائل سروری یک تیم محبوب پایتختی بر دیگر تیم محبوب پایتخت و نیز اسامی خود تیمها و خط و نشون کشیدن های طرفداران می باشد 0 نوشتن نام بازیکنان و ایضا گلهای تاریخی اونها به تیم مقابل در روی دیوار کلاسها دیده می شود 0 البته از جهت دیگر دست نوشته های ورزشی را می توان به دسته ی خارجی و ایرانی تقسیم کرد و عینا مشاهده می فرمایید که موضوعات این دست نوشته ها برون مرزی نیز می باشد !!! اما دست نوشته های علمی بیشتر در حیطه ی تقلب !!!! قرار می گیرد 0 تقلب انگیزه ی اصلی این دست نوشته ها می باشد 0 دیوارها و نیمکت ها فراوانی را مشاهده کردم که بی رحمانه پر از مطالب درسی شده بود و برای تمیز کردن آن ساعت ها وقت لازم است 0 فرمول های فیزیک و شیمی ، اشعار حفظی ادبیات !!!!( که به طرز ماهرانه ای چنان تنظیم شده بود که کاملا با چشم غیر مسلح دیده شود و برای معلم خوش بین خوانده شود !!!) و اطلاعات جامع و کاملی پیرامون شهرها و روستاها و آب و هوای ایران و انواع کوهها و نیز مسائل تاریخی از صدر اسلام تا دوره ی فعلی را شامل می شود !!!! از نگاه دیگر می توان این دست نوشته ها را دو دسته ی تصویری !! و نوشتاری تقسیم کرد !! در گروه تصویری با کمی دقت می توان به این نتیجه رسید که در مدارس دخترانه و پسرانه تفاوت های زیادی دارد !!! و اندک شباهت هم می توان پیدا کرد 0 از جمله تصاویر مشهور و معمول ، اشکال مختلف قلب است که اگر نقاش آن بخت برگشته ی یه عشق نا فرجام و جوان ناکام باشد با یک تیر سه شعبه سوراخ شده و قطرات خون تا زیر نیمکت ها هم جریان دارد و معمولا با دو حرف انگلیسی تزئین می شود که حکایت از دلداده و دل برده می باشد !!! این تصویر در مدارس پسرانه بیشتر طرفدار دارد و در عوض کشیدن شکل جنس مونث با موهای بلند و بینی های قشنگ در مدارس دخترانه معمول است 0از نظر نوع می توان این دست نوشته ها را به دو گروه حکاکی وخودکاری تقسیم کرد!!!!حکاکی ها بیشتر در مدارس پسرانه و کاملا بی رحمانه انجام می شود و صد البته کار حکاکی بر روی نیمکت ها از زمانی که نیمکت های پلاستیکی و آهنی به مدارس آمده بسیار کمتر شده است 0 حکاکی بیشتر در زمان های دور که نیمکت ها از جنس چوب بودندو به وسیله ی چاقو و کلید و ناخن گیر انجام می شد 0 و اکنون کار حکاکی در کلاس های درس بیشتر بر روی دیوار انجام می گردد !!! مسئله ی رنگ هم حائز اهمیت است !!! رنگ آبی و قرمز بیشتر طرفدار را دارد 0 نکته ی مهم دیگر که می توان به آن اشاره داشت ، زمان نوشتن این مطالب است 0 با کمال ناباوری باید گفت که کار حکاکی ، نقاشی و نوشتن مطالب بر روی نیمکت ها و صندلی ها مربوط به دروس حفظی که نیاز به گوش دادن و نوشتن نیست می باشد 0 چون دانش آموز احساس می کند بدون گوش دادن به معلم هم می تواند درس را امتحان بدهد !!! در دروس علوم پایه به خاطر ترس از عدم یادگیری درس و 00 این کار کمتر انجام می گرددد 0 و صد البته کار حکاکی برروی دیوارها دقیقا به زنگ استراحت مربوط می شود 0 در بعضی موارد هم در کلاس های ادبیات دانش آموز با شنیدن یک شعر ، در اولین ایستگاه فکر پیاده شده و قطار یادگیری را رها می کندو در عالم خود سیر می کند و در این هنگام همان بیت شعر را که او را به عالم هپروت !! برده روی نیمکت بیچاره می نویسد و یا حکاکی می کند !!! از زمان رواج اس ام اس و صد البته پیامک می توان رگه هایی از پیامک های مشهور را در این نوع نوشته ها مشاهده کرد و صد البته تلفن همراه تا حدودی توانسته اند این دست نوشته ها را تحت الشعاع خود قرار بدهند و با سرگرم کردن دانش آموزان در ساعات خواب آور کلاس !!! از تخریب اموال بیت المال جلوگیری نمایند و اگر ساکت کردن دانش آموزان پر دردسر را هم در سر کلاس به آن اضافه کنیم به اهمیت تلفن همراه پی خواهیم برد 0 ( قابل توجه مسوولین محترم یا محترمه که از بردن موبایل به داخل مدرسه جلوگیری می کنند !!!!) در پایان به تعدادی از دست نوشته ها اشاره می نمایم : 1) خواهان کسی باش که خواهان تو باشد ! !2) دوست دارم عاشقانه بر پیراهنت بوسه زنم ای پرسپولیس و ایضا استقلال!! 3)زندگی قهر آتش است !!!4) در بهار زندگی احساس پیری می کنم !!! عجب!!5) عاشق کسی باش که لایق عشق تو باشد !6) من اون سنگم که در حال رسوبم // من اون اشکم که در حال سقوطم !!تمام افتخار من این است // دهاتی زاده ی اهل جنوبم !!!!!!!7) عشق را یا مال باید یا صبوری یا سفر !!!!!!!!! 8) پرسپولیس عشق سرخ من !!!9) اگر یادت کنم دیوونه میشم فراموشت کنم بیگانه میشم !!10) هیچ وقت به چشمات راز دلتو نگو چون راز نگه نمی داره و گریه میکنه !!11) زندگی نگه دار پیاده میشم !! 12) دوستت دارم (جوجه) !!!!13) ازت بدم میاد !!!!!!!!( انشا الله که طرف مقابلش معلم نباشه !!!!!!) 14) رفتم پی کارم، دل خوشی نداشتم !! 15) یکی را دوست دارم خاک بر سرش هرگز نمی داند !!!16) بابا تو دیگه کی هستی !!17) من از پایان می ترسیدم ولی آغاز کردم !!18) بی تو مرغ پر شکسته ای هستم که پناهگاهی ندارم 0 19) تنهایم مگذار ای مسافر دوران که من هم مسافر امروزم !!20) من به تکرار تو می اندیشم و غمبارترین لحظه هایش که شکستی در من شکستم در جوارش 21) کاش می شد اما نمیشه !!!22) به نام آنکه عشق را در قلب جوان آفرید !!!23) من تو را آسان نیاوردم به دست !!24) بنویس بنویس واسه من بنویس !!25) ای صاحب آرزوهای گم شده ی من کجایی 26) برای من گل نفرست که عطر یادت تو خونم پره !!! 27) خودت رفتی اما ستاره ات روشنه توی شبهام !!! ( قابل توجه اداره برق!!!) 28) شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم 0 29) به خاطر من نرو تو خاطرت می مون !!!!!!! 30) از دستت خیلی شاکیم دیوونه!!!! 31) دانش آموز عزیز روز های تقلبی بر شما مبارک !!!!!32) «روی میز معلم نوشته بود» !!!!! : نمره بدی چیزی ازت کم نمیشه !!!!!!!33) «درب ورودی کلاس» : به بهشت جاویدان خوش آمدید !!!! 34) تقلب کنید تا می توانید !!!!!!
|+| نوشته شده توسط عمو یوسف در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 23:21 تغییر دیگران !!!!
داشتم فکر می کردم که یکی از دردهای مدارس ما این است که می خواهیم تغییر بدهیم بچه هایی را که هر گز تغییر نخواهند کرد الا به خواست خودشان ! و نه فشار بیرون!! برای تغییر بچه ها باید بستر را آماده کرد زمینه ی فکری را مهیا کرد تا خود بچه ها تغییر را آغاز کنند ۰ بعضی مواقع هم تغییر را آغاز کرده اند و ما نمی دانیم !!و یا به ما نمی گویند !! من نظرم از ابتدای کار همین بوده : برای تغییر باید آگاهی داد اما امر نکرد !! تغییر باید به مرور انجام شود نه در مدت اندک !!دانش آموز باید با توجه به اطلاعاتی که ما به او می دهیم و آگاهی های خودش انتخاب کند ۰ واما سال تحصیلی تمام شد و باز امسال هم در طول سال ما معلم ها خواستیم نوجوانان و جوانانی را در یک سال تغییر بدهیم و نمی دانم چقدر موفق بودیم ؟؟؟خودمان هستیم !!! بعضی از تغییرات که ما می خواهیم برای خودمان است نه دانش آموزان !!یعنی در بعضی موارد ما می خواستیم آنها را تغییر بدهیم برای راحتی و آسایش خودمان ! مثلا کلاس ساکتی داشته باشیم و مدرسه ی بی درد سری !! درصد قبولی بالایی داشته باشیم ۰و غافل از اینکه انها خود تغییر این چنینی را نمی خواستند 0 بچه ها رفتند اما هرگز و هرگز رفتار ما را فراموش نخواهند کرد !!! همان طور که رفتارهای معلمان را ما هرگز فراموش نکرده ایم 0 ما خواستیم آنها را ساکت کنیم در زمانی که او حرفهای ناگفته اش بسیار بود و به دنبال گوش شنوا می گشت و ما گوشهایمان را لازم داشتیم !!! (اشاره به خودم !!)و تو ای معلم عزیز آیا یک بار هم شد که یک جلسه تمام پشت این نیمکت های خشک بنشینی تا درد 90 دقیقه نشتن روی آنها را به خوبی درک کنی ؟؟ راستی 6ساعت نشستن در این کلاس های بی روح را هرگز درک کردی ؟ آیا برای تنوع و شاداب نگه داشتن بچه ها کاری کردی ؟؟ و می دانم که کتاب را تمام کردی و با افتخار تمام کلاس را ترک کردی !! چه تمام کردنی !! |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در جمعه یکم خرداد 1388 و ساعت 1:36 ساحل دریا!!
دیروز آزاد رها رفتم 0 بدون همراه ، چه زنده و چه غیر زنده !! بدون زنگ و بدون پیامک بدون کفش و با پای برهنه بدون ماشین و صدای گوش خراش آدم ها ! تا ساحل دویدم 0 پایم برهنه کردم و روی شن دریا نهادم نرم و لطیف 0 دقایقی فقط خودم بودم و خودم تنهای تنهای تنها ! بدون حتی افکار مزاحم ! و چه بی درد بود اون ثانیه ها که همراهی می کردم رفتن خورشید را ! چه بی درد بود جسم و جانم در اون لحظات که خود را به سکوت ساحل سپرده بودم 0 جای پایم پشت سرم می ماند و با موج دریا ناپدید!! دلم هوای پرواز داشت !! به آن طرف دریا نگاه می کردم ! به اون دور دستها که فقط آب بود و آب و آب! چه سکوتی ! چه سکوتی بود در ساحل آرام ! و من فهمیدم که در زندگی برای ماندن باید گه گاهی با خود خلوت کرد و تنهای تنها بود بدون هیچ صدا و بدون هیچ رد پایی !! بدون هیچ رنگی و بدون هیچ زنگی !!!پر از انرژی شدم و لحظه ای احساس کردم زندگی چقدر زیباست !! وقت امان نداد و باید می رفتم 000 دوباره با همان زنگها و رنگها و سنگها !! کفشهایم پوشیدم و آبی نوشیدم ! بوی شهر را می داد!! و گوشی روشن !! پیام آمد : کجایی ؟؟؟ نان نداریم !! سر راه مرغ و پنیر بخر و دیگر هیچ!!!و همان لحظه زنگ ها هم زنگید که فردا باید بشنوی در همایش، همان سخنرانی های مشهور و مکرور!!!همان همایش های تبلیغاتی بی محتوا !!! و باز همان داستان تکراری هر روز و دیدن همان انسانها و آدم های تکراری ودر شب ، افسانه جومونگ!!!! و کلی آه و حسرت از اون سرزمینهای سرسبز و بحث با عیال مربوطه که در این« جهنم دره »آخر می دهیم جان !! در میان این هوای خاکی و گرد آلود و گرمای طاقت فرسای جنوب !! یا علی |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:32 این بار غم پیروز شد!!!!
دلم غمگین است و غصه ام سنگین شوق دیدار رنگین است و درد فراق سهمگین0 غم غوفا می کند و سر زمین صبر را در آتش قهر خود می سوزاند 0 باز دلم گرفته 0 خدایا غرو ب های غریبی و غربت ، چقدر غمگین است و غیر قابل تحمل خصوصا غروب های جمعه 0 غریبی هم بد دردیه 0 یه دفعه بدجوری دلت هوای وطن می کنه 0 دوستان قدیمی و با صفا که سالهاست ازاونها دوری 0 دلم برای غروب های قشنگ شهرمان با اون کوههای بلندش تنگ شده است 0 دلم برای عزیزانم که سالهاست در خاک آرمیده اند تنگ شده است 0 دلم می خواد الان کنار قبر بابام باشم و باهاش درد دل کنم 0 دلم می خواد اون سنگ نوشته ی قبر بهترین دوستم که سالهاست تنهایم گذاشته برای هزارمین بار بخونم 0 دلم می خواد کنار عکس اون عزیزم بشینم و همون جوری که نگاهم می کنه نگاهش کنم و با صدای بلند های های گریه کنم 0 وقتی هم که دلت تنگ میشه دیگه هیچ چیز چاره ی این درد دلت را نمی کنه و نمی تونه روح و روان خسته ات را درمان کند 0 برای ما غریبه ها که در این شهر غریب هستیم مدرسه هم برای خودش عالمی داره 0 مدرسه ها که تعطیل میشه انگار دل دیگه قرار و آروم نداره ! همش داد رفتن سر می دهد !!دلم برای مادر بزرگم هم تنگ شده با اون خونه ی قدیمی که بی رحمانه با خاک یکسانش کردند تا بار دیگر بسازند و هر گاه از کنار آن می گذرم آه از درونم بلند میشه 0خدا رحمتش کند چه محبتی داشت چه صفایی داشت چه مهربانی داشت 0ما هم که نوه ی دختری بودیم و کلی ارج و منزلت داشتیم!!! دلم برای مادر نازنینم تنگ شده دلم برای خواهرام تنگ شده 0 دیگه اشک هایم هم حجب و حیا را کنار گذاشته و می بارند 0 دلم بی نهایت برای وطن تنگ شده 0000000000000000000 |+| نوشته شده توسط عمو یوسف در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:58 |
|

